نویسندگی بر سر انسان نویسنده چه می آورد؟ نوشته ی نعمت نعمتی / نقل از سایت والس ادبی و فلسفی
نوشتن، خوب است. نوشتن، آرامبخش است. نوشتن، رهایت میکند. نوشتن، برایت میماند. انسان، انسان است. نوشتن، نوشتن است. اگر یک بار دیگر به دنیا میآمدم، به معلمم میگفتم: به جای درس بابا آب داد، نوشتن را برایم هجی کن. به جای آن مرد اسب دارد، نوشتن را به من یاد بده. به نظر من، نویسنده میتواند خوشبخت باشد. گفتم میتواند. چرا؟ چون با کسی درگیر نیست. خودش است و خودش و قلم و کاغذ، یا کامپیوتر که آنچه را میخواهد قلمی میکند. به داستانش، جان میبخشد. پس نقش خالق را بازی میکند. به داستانش، رنگ میدهد، پس نقش نقاش را بازی میکند. برای داستانش، موسیقی متن میسازد. پس میشود موسیقیدان. شخصیتهای داستانش را روانشناسی میکند. بنابراین میشود، روانشناس. صحنهآرایی میکند، پس میشود طراح صحنه. به تنِ هر کدام از شخصیتهای داستانش، لباسی میپوشاند. پس میشود طراح لباس. و به هر یک از کاراکترها، حرکتی میدهد که برازندهی شخصیت وجودی آنهاست. پس میشود کارگردان. میبینی که داستان نویس در خلق یک داستان، نقش تمامی افرادی را- که در سینما به عهده دارند- به تنهایی، انجام میدهد.
از جهتی دیگر، چون با افراد قصهام همزادپنداری میکنم، گاهی غصه میخورم. بعضی وقتها اشک میریزم. در پارهای مواقع، عاشق میشوم و همهی اینها، گرچه خوشحالم میکند که دارم داستانی مینویسم، اما برایم دردآور هم هست. اصولا در بیشتر داستانهایی که نوشتهام یا مینویسم، چون راوی تنهایی انسان هستم، درد را تصویر میکنم. در نتیجه خودم هم متحمل درد فراوان میشوم. این احساس و به طور کلی چنین فرایندی در تمام بیست و چهار ساعت زندگی من جاری و ساری است. جوری که حتی مهمانی نمیروم. تفریح نمیکنم. سفر نمیروم. فقط به خاطر اینکه داستان، شده است همه چیز زندگیام. گاهی وقتها میترسم بلایی سرم بیاید. چون میبینم ده ساعت به طور مداوم مشغول فکر کردن و نوشتن بودهام. در نتیجه، تحرکی هم ندارم. این سکون، مرا نگران میکند. گرچه گاهی اوقات، آن قدر در دنیای داستانم فرو میروم که برایم مهم نیست تحرکی داشته باشم، یا نه.
رابطهی انسان با کار، مراوداتی که انسان در مورد کار کردن با دیگران و با کارش دارد، ویژگیهای رفتاری وی در کار و انگیزههای او در مورد کار، از جمله عناوینی هستند که از دیرباز مورد توجه و مطالعه بوده است.
یک نویسنده که دارد شخصیت داستانش را روانشناسی میکند، گاهی خودش را میآورد و میگذارد به جای شخصیتی که فکر میکند دارد خلقش میکند. در حالی که از پیش خلق شده است و دارد در درونش رخنه میکند و حرفهایش را میگذارد توی دهان او. این عادت یک نویسنده است. اگر میخواهد این عادت را ترک کند بهتر است ننویسد. حتما مقالهی «چرا نویسندگان بیش از همه افسرده میشوند؟» را خواندهاید. حتما داستان ده نویسنده معروفی که خودکشی کردند را میدانید. یک بار دیگر مرور کنید:
- ارنست همینگوی، خالق آثاری چون پیرمرد و دریا، زنگها برای که به صدا درمیآید، به فشار خون و نارسایی کبد دچار بود. در سن 62 سالگی در دومین اقدام به خودکشی با قرار دادن لوله تفنگ در دهانش به زندگی خود، خاتمه داد.
- ویرجینیا وولف نویسندهی به سوی فانوس دریایی، خانم دالووی، اورلاندو در یادداشتی برای همسرش نوشت: «مطمئن هستم دوباره دیوانه میشوم... و این بار حالم خوب نمیشود».
این نویسندهی بزرگ، دچار افسردگی شدید بود و صداهایی در سرش میشنید، او 28 مارس سال 1942 در سن 59 سالگی با گذاشتن سنگهایی در جیب کتش، وارد رودخانهی نزدیک خانه خود شد و به زندگیاش پایان داد.
- انه سکستن در سن 46 سالگی دچار افسردگی شدید بود و با روشن گذاشتن اتوموبیل خود در پارکینگ دربستهی خانه به زندگی خود خاتمه داد. او خالق عشق بورز یا بمیر بود.
- ریونوسوکه آکوتاگاوا، خالق راشومون در سن 35 سالگی دچار افسردگی، پارانویا و توهم بصری بود. او به دلیل مصرف بیش از حد قرص خوابآور، درگذشت.
- کارین بوی، صاحب اثری به نام مجموعه شعر «ابرها» در سن 41 سالگی به دلیل ابتلا به افسردگی، با قرص خواب خودکشی کرد.
- جان بریمن در سن 58 سالگی، صاحب مجموعه شعر «77 آواز رویایی»، ناپایداری احساسی موجب شد از روی پل واشنگتن اونیو پایین بپرد و به زندگی خود خاتمه دهد.
- ریچارد براتیگان 49 ساله نویسندهی «صید ماهی قزلآلا در آمریکا» دچار افسردگی و اسکیزوفرنی بود. با شلیک گلوله به زندگی خود خاتمه داد.
- هانتر اس.تامپسن نویسندهی «ترس و نفرت در لاسوگاس» با شلیک گلوله به مغز در 68 سالگی، خودکشی کرد.
- یرزی کوزینسکی در 57 سالگی صاحب آثاری چون «حضور» و «پرواز را به خاطر بسپار» به علت خستگی ذهنی و بیماریهای جسمی مختلف از جمله بیماری قلبی، خودکشی کرد. دلیل مرگ او، خفگی با قرار دادن پلاستیک دور سرش بود.
- ی- وکیو میشیما ،خالق «رنگهای ممنوع» و «صدای امواج» در 45 سالگی در جریان یک گروگانگیری خواستار بازگرداندن قدرت ژاپن به امپراتور این کشور بود. با پذیرفته نشدن این تقاضا او به شکل آئینی خودکشی کرد.
و... همه ی اینها زنگ خطری است که همچنان بر میگردد به عنوان این ویژهنامه: «جنون پیشه من است». این هم دلیلی دیگر: سایت بهداشت آمریکا (health.com) نویسندگی و اشتغال به هنر را حرفههای بسیار حساس خواند. دیگر مشاغلی که «خطر» دارند مددکاری، آموزگاری، کارهای خدمات اجتماعی و فروشندگی هستند.
حقوق نامنظم و انزوا، احتمال ابتلای نویسندگان به افسردگی را افزایش میدهد و در این بین هفت درصد مردهای هنرمند و نویسنده به شکل حاد به این بیماری دچار میشوند.
سیمون برت، رماننویسی که به مبارزه خود با افسردگی اعتراف کرده، نتیجه تحقیقات این سایت را تایید و به خودکشی نویسندگان بزرگی چون ویرجینیا وولف، سیلویا پلات، ارنست همینگوی، انه سکستن و آرتور کوستلر اشاره کرد. او گفت: «ساعتها تنها مینشینی، نوشتن میتواند درمان شگفتانگیزی باشد. اما درعین حال شما در خودتان فرو میروید و اگر داستان مینویسید و در کار خلق شخصیتهای مختلف هستید، ارزیابی خویشتن و شک به خود، اموری اجتنابناپذیر هستند.»
علاوه بر این، اغلب نویسندگان، درونگرا و آرام هستند و از اینکه اثرشان در جمع ارزیابی شود دچار استرس میشوند. برت در این مورد افزود: «مثلا این روزها در سایت آمازون هم نقد اثرتان دیده میشود و بیش از گذشته این پدیده، نمود دارد.»
نویسندگان مانند دیگر افراد، شرایط جاری اقتصادی را درک میکنند. این حرفه همیشه نامطمئن بوده و امروز، بسیاری از نویسندگان متوسط که جواب منفی از ناشران میگیرند، احتمال سقوط شان بیشتر از دیگران است.
بنا به یافتههای تحقیق سایت بهداشت آمریکا، افرادی که به مشاغل خلاقانه مشغول هستند، بیش از دیگران دچار اختلال حسی (عدم کنترل بر خوشحالی یا ناراحتی و تغییر سریع احساسات) میشوند. افسردگی برای افراد اهل هنر و نویسندگان، موضوعی ناشناخته نیست و شیوهی زندگی هنری به این مسئله دامن میزند.
در چرخهی نوشتن، دو مرحله وجود دارد که نویسندگان در اوج حساسیت و آسیبپذیری هستند. برت معتقد است: «تقریبا همه نویسندگانی که میشناسم، واکنشی مشابه پس از پایان یک رمان دارند. 24 ساعت سرور و شادی و سپس هجوم فکرهای منفی که با پایان کار ظاهر میشوند، در این صورت یا افسرده میشوید یا دچار سرخوردگی.» وی افزود: «مرحله دیگر زمانی است که دو سوم یا سه چهارم رمانی را نوشتهاید، زمانی که من نامش را «شکست سهچهارم» میگذارم، زمانی که ایدههای پایان رمان را چندان دوست ندارید. برای افرادی که یکی دو سال وقت صرف نوشتن رمان میکنند، این مدت میتواند چند ماه طول بکشد.»
اما در این بین، خود هنر میتواند به کمک شما بیاید. چیزی در اصول هنر نهفته است که موجب افسردگی نمیشود و بسیار شیرین است. این نظر که برای خلق هنر باید زجر کشید نامربوط است، اگر افسرده باشید، نمیتوانید به وزن و قافیه فکر کنید. شاید کلینیک پزشکی، تشخیص افسردگی حاد بدهد. اما این تنها حس نویسنده در این مقطع زمانی نیست. احساس خشم، وحشت، ترس، درماندگی و اشتیاق ناگزیر به مرگ نیز از دیگر احساسات نویسنده در این دوران هستند. در این دوران، نویسنده برای زنده ماندن، جان میکند. نگارنده، توجه شما را به جایی دیگر هم جلب میکند. به جلسات «نقدهای ادبیات داستانی» یا به طور کلی نقد هر گونه اثر هنری. کافی است با دقت چنین مباحثی را خوب نگاه کنید و خوب گوش دهید. آنجه من بارها دیدهام این است که عدهای در لباس منتقد، آن روی خویشتنشان را نشان میدهند. گندهگوییها،فشارهای درونی، واپسزنیهای کودکی و... به خوبی در رفتار و گفتارشان پیداست. کمی به نامهی دکتر غلامحسین ساعدی به همسرش هم فکر کنید:
عیال نازنازی خودم حال من اصلا خوب نیست، دیگر یک ذره حوصله برایم باقی نمانده، وضع مالی خراب، از یک طرف، بیخانمانی، از یک طرف، و اینکه دیگر نمیتوانم خودم را جمعوجور کنم. ناامیدِ ناامید شدهام. اگر خودکشی نمیکنم فقط به خاطرِ تو است، والا یکباره دست میکشیدم از این زندگی و خودم را راحت میکردم. از همه چیز خستهام، بزرگترین عشقِ من که نوشتن است برایم مضحک شده، نمیفهمم چه خاکی به سرم بکنم. تصمیم دارم به هرصورتی شده، فکری به حال خودم بکنم. خیلی خیلی سیاه شدهام. تیره و بدبخت و تیرهبخت شدهام. تمام هموطنان در اینجا کثافت کاملاند. کثافت محضاند. منِ بیچاره چه گناهی کرده بودم که باید به این روز بیفتم. من از همه چیز خستهام. سه روز پیش به نیت خودکشی رفتم بیرون و خواستم کاری بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصههای تو بود که مرا به خانه برگرداند. هیچکس حوصلهی مرا ندارد، هیچکس مرا دوست ندارد، چون حقایق را میگویم. دیگر چند ماه است که از کسی دیناری قرض نگرفتهام. شلوارم پاره پاره است. دگمههایم ریخته. لب به غذا نمیزنم. میخواهم پای دیواری بمیرم. به من خیلی ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودی، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خستهام، بیخانمانم، دربهدرم. تمام مدت جگرم آتش میگیرد. من حاضر نشدهام حتی یک کلمه فرانسه یاد بگیرم. من وطنم را میخواهم. من زنم را میخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه دیگر خواهم مرد. من اگر تو نباشی خواهم مرد، و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس، شوهر
یادمان نرود که دکتر ساعدی، دکترای روانپزشکی داشت. این نیز دلیلی دیگر بر «همچنان جنون پیشهی من است»
یک نویسنده، لازم است روانشناسی را بداند تا بگوبد من نویسنده هستم. روانشناس نه الزاما به معنای تحصیلات آکادمیک در رشتهی روانشناسی، اما اگر مجهز به دانش روانشناسی شخصیت، روانشناسی اجتماعی و حتی روانشناسی افسردگی نباشد، نمیتواند خود را نویسنده بداند. نویسنده مینویسد. نوشتن را دوست میدارد. کاری جز نوشتن بلد نیست یا اگر هم بداند بیش از نوشتن دوست نمیدارد. در هنگام نوشتن و درگیر شدن با خود و شخصیتهای داستانش، چه بخواهد و چه نخواهد، دچار فشار روانی میشود. فشار روانی موجب استرس میشود. استرس هم یکی از تبعاتش، همان است که دستمایهای شد برای کارن هورنای تا کتابی بنویسد با نام «شخصیت عصبی زمانهی ما». کسانی که آثار دیگر وی را مطالعه کردهاند، میدانند که در آنها هورنای افراد عصبی را به سه گروه مهرطلب، برتریطلب و عزلتطلب تقسیم کرده است. حالا این که یک نویسنده آیا عصبی میشود یا نه و اگر میشود در کدام یک از این سه دسته قرار میگیرد، در حوصلهی این مجال نیست.
هنگامی که تلاش میکنیم تا شخصی را بشناسیم، بیدرنگ با شمار زیادی از صفات و رفتارهای او رو به رو میشویم. لازم است بدانیم که همهی ویژگیهای مشخصکنندهی یک فرد، میتواند بسیار زیاد باشد و علاوه بر آن، این صفات همیشه به سادگی قابل تشخیص نبوده و در بسیاری از موارد با یکدیگر تداخل دارند. در فرهنگ لغات، تقریبا هجده هزار لغت برای توصیف این که مردم چگونه میاندیشند و درک و احساس و رفتار میکنند، وجود دارد. صفاتی مثل فروتنی، اجتماعی بودن، شرافت، پرکاری و در سویی دیگر، واژگانی مثل افسردگی، استرس، مالیخولیا ... که هریک در علم روانشناسی کاربرد خود را دارند و چگونگی کاربردهای آن را میگذاریم به عهدهی روانشناس که کارش این است و مصالحی که میخواهد برای ساختمان روانی بیمار به کار ببرد را از این واژگان به عاریت میگیرد.
اما معمولا ما افرادی را غیرعادی و نابهنجار یا بیمار میدانیم که رفتار، تفکر و هیجانهای آنان، نامانوس، غیرمعمول و عجیب و غریب باشد و با دیگران تفاوت داشته باشند. پرسشی که میخواهم مطرح کنم این است که آیا رفتار نویسندگان، نسبت به دیگران، رفتاری نامانوس نیست؟ آیا طرز تلقی آنها از یک رویداد، نسبت به دیگران متفاوت نیست؟ آیا همین مشاهدات، میتواند دلایل بارزی باشد برای این مهم که نسبت به سالم بودنشان تردید کنیم؟
شاید اگر به مواردی که مبین شخصیت سالم است اشاره کنم، بهتر بتوان به پرسش مطرح شده پاسخ داد. پژوهشگران بسیاری، تلاش کردهاند تا با طبقهبندی از دیدگاههای مختلف، شخصیت آدمی را توصیف کنند و گروهی نیز با تجربهها و تحقیقات علمی به طبقهبندیهایی دست یافتهاند.
ویژگیهای شخصیتی، رفتار، شیوهی برخوردشان با مسائل و مشکلات و صفاتی همچون متانت، نکتهسنجی و آرامش، نمونههایی هستند که جز با جنبههای توصیفی قابل بیان نیستند و همهی آنها، خصوصیات مشخص افراد را تشکیل میدهند. با توجه به این که تمام نظریات با همهی کوشش و تجربهای که در پسِ هریک وجود دارد، دارای نواقصی است، اما جنبههایی که نام میبریم مورد تایید محققینی است که دربارهی شخصیت انسان سالم تحقیق کردهاند:
- آگاهی از اسقلال فردی، خواسته ها، امیال و اهداف خود
- احساس توانایی در برابر پیشامدها و دچار احساس یاس و نا امیدی نشدن
- از زندگی راضی بودن
- توانایی دوستی و مناسبات صمیمانه برقرار کردن
- عهده دار زندگی خود بودن و انتظاری از دیگران نداشتن
- خود و دیگران را دوست داشتن
- ماهیت وجود خود را (خوب و بد) قبول کردن
- آشفتگیها و ناراحتیهای خویش را به طور قابل قبول به جامعه عرضه کردن
- توانایی کنترل خشم خویش را داشتن
- هم در جمع و هم در تنهایی، احساس شاد داشتن
- به زندگی مطلوب و دلخواه دل نبستن
- تضاد و ناسازگاری زندگی را پذیرفتن
- دیگران را تحقیر نکردن و برای خود مزیت اضافهای قائل نبودن
- اجازه ندادن برای تحت سلطهی دیگران قرار گرفتن
- انتخاب راههایی که در آن امکان تحقق خواستهها هست
از فرصتها برای شادی خود و دیگران استفاده کردن
- نداشتن بدبینی، سوء ظن، غرور و حسد
آن سوی دیگر، بحث بر سر نشانههای بیماریهای روانی است یا به تعبیری، انسان ناسالم. مواردی مثل اختلال فکر، که اگر بخواهم به تقسیمبندی آن بپردازم به درازا میکشد اما به چند نمونه اشاره میکنم: انواع اختلال در فرآیند تفکر را میشود به تفکر کاذب، تفکر سریع، پرش تفکر، فشار تکلم، کندی تفکر، حاشیه پردازی، گسستهگویی، فلسفه تراشی، تفکر جادویی و از این قبیل ربط داد.
حالا میشود این مثالها را مربوط دانست به این که آیا نویسندگان، هنگام نوشتن به کندی تفکر مبتلا نمیشوند؟ آیا حاشیهپرداز نیستند؟ آیا تفکر جادویی ندارند؟ که پاسخ همهی پرسشها، بله است. چرا که در طول نوشتن داستان- حتی بعد از اتمام آن- با هر یک از مواردی که عنوان شد سر و کار دارد. شاید الان که شما نویسندهی گرانقدر داری این سطور را میخوانی، متوجه شدهای که در طول سالیان سال، چه بر سر خود آوردهای که خودت هم از آن بیخبری. ممکن است بعضی از شما بگویید خوب هم میدانیم چه بر سر خود آوردهایم، اما ما که جز نوشتن کاری دیگر بلد نیستیم و از سویی، همزمان با رنج کشیدنها و آنچه برشمردی، لذت هم بردهایم. لذتی همراه پرواز که در هیچ چیزی، چنین لذتی یافت نمیشود. اگر این چنین است، لذت پرواز، گوارای وجودتان!
اما میدانید که در جلسات نقد ادبی و خوانش داستان، به دلیل این که آدمها با هم متفاوتند- به خصوص از نظر روحیه، شخصیت، اندیشه و طرز نگرش- تعارض به وجود میآید؛ دنباله میگیرد و اکثر مواقع منجر به عواقب ناخوشایند میگردد. حالا کمی بررسی کنیم ببینیم علت چنین واقعهای چیست. علت این است که متاسفانه چنین افرادی نمیخواهند تفاوتهای خودشان را با دیگری بفهمند و یا سعی کنند نکات مثبت در اندیشه و عمل طرف مقابل پیدا کنند. البته اگر از روز نخست در چنین جلساتی، پیش از آغاز هرگونه نقد، راه و روش سلوک را آموزش میدادند و نقد را تعریف میکردند، بیشک با چنین مواردی برخورد نمیکردند. اینجاست که لازم میدانم یادآوری کنم، آموزش حرف اول را میزند و لازمهی شکلگیری منسجم چنین انجمنهایی، آموزش دانشپژوهان است تا با فراگیری چنین موضوعات مهمی خود را آمادهی شرکت در بحث و گفت و گو نمایند.
حال که چنین مبحثی را آغاز کردم به نظرم ضرورت دارد به منظور جلوگیری از بروز تعارضات، یاد بگیریم هر جلسهای را آسیبشناسی کنیم. حسن بزرگ این کار در این است که به کاستیها پی میبریم و درصدد رفع آنها در جلسات آتی بر میآییم و با برشمردن نکات مثبت، تلاش میکنیم آنها را قوت ببخشیم. قدر مسلم، چنانچه با رویکرد شناخت تعارضات وارد عمل شویم، نکات مثبتی عایدمان خواهد شد. وقتی بدانیم که یکی از نکات مثبت رقابت، آزاد کردن انرژی ذخیره شده در افراد است، برای بالاتر بردن ذوق و خلاقیت، به احتمال زیاد رقابت جنبهی بیمارگونه پیدا میکند و آن هم وقتی است که تعارض پیش آمده و اختلافات از سطح حرفهای به سطح شخصی نزول میکند. با چنین شناختی است که میتوان به این مهم دست یافت که اگر تابع مقرراتی باشد رقابت، فعالیتی مثبت است منوط به آن که مقررات، بر مبنای انصاف بنا گذاشته شده باشد.
نکتهی دیگری که خیلی حائز اهمیت است، فرآیند نوشتن یک کتاب است. این که در طول نوشتن با خود درگیری که چه بنویسی؟چگونه بنویسی؟ برای چه مخاطبی بنویسی؟ چه چیزهایی را ننویسی که ممیزی ارشاد، ایراد نگیرد؟ همین نکتهی در عین حال کوچک، ابعاد بزرگی دارد. چرا؟ چون نویسنده با توجه به فرهنگ و سننی که با آن بزرگ شده و خو گرفته، خود به خود چیزهایی را سانسور میکند، حتی اگر دلش بخواهد چنین چیزی در کتابش باشد. بعد از چنین نگرشی که منجر میشود به خود سانسوری، میماند سلیقهی ممیزی که چه چیزی را باید نوشت و چه چیزی را نباید نوشت. خطکش اندازهگیری هم ندارند که مثلا بدانند چنین چیزی در این حد خطکشی مجاز است، بلکه بر میگردد به دانش نوشتاری شخص ممیز و این که علاوه بر آنچه نویسنده خودش را سانسور کرده، در مورد ننوشتنها دارای چه ملاک و معیاری است. پس میبینید که چه فشاری را باید تحمل کرد، آن هم درست موقعی که درگیر یک داستان هستی که میخواهی فضاسازی، شخصیتپردازی و آنچه به آن میگویند پیرنگ و عناصر داستان را بریزی توی ظرفی که در اختیار داری. بعد از آن، ویرایش، بازنویسی و دیگر مواردی است تا کار کتاب به سرانجام برسد و بشود نامش را گذاشت یک کتاب آمادهی چاپ. بعد از تحمل فشارهای روانی ناشی از خلق چنین کتابی، استرسهای دیگر خود را مینمایانند. پیدا کردن یک ناشر معتبر که توزیع کتاب را نیز به عهده بگیرد و اگر چنین شانسی به تو روی آورد، یک کتاب به شمارگان هزار جلد چاپ میشود که اگر حتی داستاننویسان و فراگیران داستاننویسی استان خودت هم بخواهند کتابت را بخرند، فردای آن روز برای ارائه در کتابفروشیها، کتابت به چاپ دوم میرسد. اما میبینی که چنین اتفاقی نمیافتد. این هم از توجه به کتاب که متحمل فشار روانی دیگری خواهی شد.
دوستان فرهیختهای در مورد چکیدهی مقالهام اظهار نظر کردهاند که ضمن سپاس از همهی آنها لازم میدانم از برخی جملات کلیدیشان که کمک به بسط موضوع میکند یا راهکار ارائه مینماید به نوعی در پیشبرد مقالهام، بهره بگیرم.
خانم دکتر حاتم پور، استاد ادبیات فارسی دانشگاه آزاد شوشتر به نکتهی جالبی اشاره داشتهاند:
"مطلب شما مرا به یاد اظهارات حکیم بزرگ ادبیات فارسی، نظامی گنجوی، در باب سخن و فضیلت آن در مخزنالاسرارش انداخت. جنبش اول که قلم برگرفت/ حرف نخستین ز سخن در گرفت/ پردهی خلوت چو بر انداختند/ جلوت اول به سخن ساختند/
و باقی قضایا... تا برسد به درد و جنون نوشتن که چقدر زیبا آن را بیان میکند و به حتم شما بهتر میدانید غرض از این مقدمهچینی، تایید مطلب و نظرات شما و تاکید بر تاریخی بودن این درد است. هنر متعالی همیشه از جانب کسانی به ظهور میرسد که ابتدا درد انسان بودن را چشیدهاند و تا آخر عمرشان به گرده کشیدهاند تا به دیگران نیز نشان دهند. از بودا گرفته تا شریعتی، ملاصدرا، نیچه فرقی نمیکند از کجا باشی چرا که درد، درد مشترکی است و به همین دلیل هنری که از آن سرچشمه میگیرد دردی لذتبخش به همراه دارد که حتی میتواند به خواننده، بیننده و منتقد اثر منتقل شود. نیچه راست میگوید که: «هر کس به خود دورترین است» نویسنده دست و پا میزند تا به خود دورش نزدیک شود و این نرسیدن دردناکترین اتفاق زندگی بشر است.
نکتهی اصلی بحث ایشان، «درد انسان بودن را چشیدن» است و تکمیل کنندهی آن سخن نیچه است که گفته: هرکس به خود، دورترین است. این از خود دور بودن را میتوان چنین تعبیر کرد که نویسنده واقعا خودش را در جریان نوشتن، فراموش میکند. چون نمیتواند در آن زمان به چیزی جز نوشتن فکر کند، پس از خویشتن خویش دور میشود. وانگهی، این سرآغاز کار است، چون در میانهی این دست و پا زدنها برای واکاوی خویش و این که بداند کیست تا به خود نزدیک شدن را احساس کند، تازه متوجه میشود که کمتر میداند. کمتر خودش را میشناسد. کمتر در فرآیند این زندگی بخور و بپوش و بگرد و... قرار میگیرد.
نظامالدین مقدسی نوشته است: «هر وقت مینویسم و نوشتن یک داستان را تمام میکنم چنان حسی در خود میبینم که با هیچ حسی قابل مقایسه نیست» خود نویسنده است و دو مجموعه داستان و یک رمان چاپ کرده و سه کتاب شعر دارد و مجموعه داستانهای دیگر آمادهی چاپ.
نازلی: «شما راست میگویید. خیلی راست. همان قدر که آدم میترسد. یک وقتهایی از راستی بیش از حد یک چیز و یا زیبایی یک چیز بینهایت میترسد. آنقدر که شاید همین حالا هم جنون دارم. همین حالا که... یک چیزی شبیه شهوت نوشتن...»
پروین پور جوادی: «نویسنده دارای حریم بسیار بستهایست که جز خودش کسی به آن راه ندارد. من ترجیح میدهم به جای خلسه یا پرواز از کلمهی آفرینش استفاده کنم یا لااقل بازآفرینی و این احساس شگرفست که نویسنده را وادار به نوشتن و نوشتن میکند. بنابراین علیرغم تمام تشبثات نویسنده و یا شاعر دارای تخیلی قوی و نگاهی واکاونده هستند و مهمتر از آنها قدرت عینتبخشی به ذهنیت را دارند که در صورت نبودن آنها این موقعیتها مهجور و در همان محدودهی ذهن باقی میماند و به منصهی ظهور نمیرسد. شاید درستترین تعبیر را جمال میرصادقی برای نوشتن به کار برده: «عرقریزان روح.» این پروسه در بازآفرینی وقایع میتواند طولانی و رنجآور و حتی خستهکننده باشد اما منجر به اختلال روحی و روانی در شخص نویسنده نخواهد شد. شاید افسردگی یکی از دلایلی باشد که سبب شد همینگوی، ویرجینیا وولف و هدایت دست به خودکشی بزنند یا شاید ناهنجاریهایی که مبتلا به جامعه و مردم آنها بوده اما پیش از آن که نقطهی پایان را بگذارند. آثار کم نظیری آفریدند که مبدا و منشا تحول در ادبیات جامعهی جهانی شد. و همین طور نقطهی عطف. من برای نویسنده یک جایگاه ماورایی قائل نیستم اما او را متمایز از سایر اقشار جامعه میدانم، این تمایز به معنای واجد بودن موقعیت برتر اجتماعی نیست بلکه تنها موقعیتی ویژه محسوب میشود. به همین دلیل است که داستاننویسان قدر ایران و جهان چه در گذشته و چه درحال ممکن است دچار برخی مشکلات از جمله مشکل مادی باشند اما در برسی احوال آنها و شرح زندگی و آثارشان، قلم یک نویسنده باید بسیار محتاط باشد. بررسی آنچه که هنگام نوشتن بر نویسنده میرود مقولهی سهل اما ممتنعیست .شاد و برقرار باشید.»
ناتاشا محرمزاده: «من به عنوان یک نویسنده با همهی این ناهنجاریها... حساسیتهای زیاد، رنجهای ناملموس و پیچیدگیهایی که گاهی خودم را متعجب میکند رو به رو شدهام... با این همه شادمانی لحظهی پایان آفرینش. کشف و شهود هنگام آفرینش و هیجان پیش از آن چنان شیرین است که حاضرم خیلی بیشتر از اینها به سرم بیاید، اما این شادمانی را از دست ندهم. چون حال خوب چیزیست که همه به دنبالش هستند و هرکدام ما به نوعی اگر نوشتن حال نویسنده را خوب میکند و برای لحظاتی احساس قدرت، شعف و خوشبختی به او میدهد چرا که نه؟»
دکتر نیما نعمتی: «هنرمندان نیز دردهایی دارند از جنس درد انسان. آنچه ایشان را متمایز میکند، تواناییشان در بیان ظریف این دردها و خواستههاست. در زدودن زنگ عادت، گنگی، ملال و ابتذال از زندگیست با بیانی که دیگر انسانها را مهارت انجامش نیست.
پروانه: «عجیب است با این که شخصا انسان حساسی هستم، اما عجیب به نویسندگی، آموزگاری و یا حتی مددکاری علاقهمندم. با دیدن دردها گریان میشوم، همچون تمام دخترکان دنیا، اما یاس و ناامیدی نمیتواند مرا از نوشتن و به قول شما خلسه و لذت پروازجدا کند.
فریبا شهریاری: «نه نمیشود از این لذت پرواز دست کشید.»
هدایت: «از رنجهای نویسندگی گفتید و رنجور شدن نویسندهها، در پی خلق اثری و آفرینش جهانی. همه را یک به یک میپذیرم که این درد را هر که اهل نگارش و آفرینش است، میداند و چارهای هم نیست برای این درد، جز نگارش بیشتر و آفرینش بسیار، که خود این نگارش و آفرینش، باز دردی دیگر میزاید...»
نرگس وفادار: «مگر نه این که نویسنده در حین نوشتن، مبتلا به این مرض و این نگاه و این طرز تفکر میشه؟ مگر نه این که با پایان یافتن داستان با شعف بزرگی که از خلق یک اثر بهش دست میده زخم و رنجی که متحمل شده التیام پیدا میکنه؟ مگر نه این که در آخر نویسنده است که بالا میایسته و از دور تماشا میکنه و از کاراکترها و خصوصیات اخلاقی کاراکترهایی که خودش با قرار گرفتن جای اونها ثبت کرده فاصلهی منطقی میگیره؟ پس فقط در حین نوشتن شاید نشه نرمال باشه و در پایان شخصیت برتری داره از انسانهای سالم. اینها چی؟ اینها نمیتونه مشخصههای انسان برتر و عاری از هرگونه اختلال باشه: توانایی خلق! خالق بودن! بازی دادن! در دست گرفتن نخ! توانایی کالبدشکافی و شناخت انسانها و دنیای درونی و بیرونی اونها! قدرت خلاق و آشناییزدایی که ثابت میکنه چند قدم جلوتر از انسانهای سالمند... ذهنم رو مشغول کردین. برای گرفتن پاسخم بیصبرانه منتظر مقالهی بعدی شما هستم استاد...» شاید در سطرهای پیشین، پاسخ خانم وفادار داده شده باشد، اما آنچه مهم مینماید چگونگی نوع نگاه ما به نویسنده است که واقعا در مواقع مختلف چه بر سر خود میآورد:
- در وقت پیش از نوشتن که دارد نطفهی نوشتهای را در ذهن خود میپروراند.
- وقتی قلم به دست میگیرد تا بنویسد.
- در خلال نوشتن که در فضای داستان زندگی میکند؛ شخصیتهای مختلف را خلق میکند، دیالوگ در زبان آنها میگذارد و دیگر موارد.
شاید متن زیر را بشود به عنوان نتیجهی این مقاله آورد. شاید نگاهی دیگر و راهی دیگر را میطلبد تا بتوان به این پرسش پاسخ داد: «نویسندگی بر سر انسان نویسنده چه میآورد؟»
«به درون بنگر، و زندگی، تو گویی، بههیچوجه، «همینطور» نمیماند. لحظهای یک ذهنِ معمولی را در یک روزِ معمولی در نظر بگیر. این ذهن در معرضِ هزاران تأثیر واقع میشود. جزئی، شگفت، زودگذر و یا نقشبسته با نیشِ قلمی فولادین. از همهسو میآیند، رگبارِ پایانناپذیرِ اتمهای بیشمار؛ و همچنان که میبارند، و همچنان که خود را به هیئت زندگیِ دوشنبه یا سهشنبه درمیآورند، نقطهی تأکید به جای دیگری متفاوت با گذشته منتقل میشود؛ لحظهی خطیر نه اینجا بلکه آنجاست؛ به این ترتیب، اگر نویسنده آزاد باشد نه برده، اگر بتواند آنچه را که خود برمیگزیند بنویسد نه آنچه را که ناگزیر است، اگر بتواند اثرش را بر اساسِ احساسِ خود بنا کند و نه بر اساسِ عادت و قرارداد، دیگر هیچ طرحِ داستانی، هیچ کُمدی، هیچ تراژدی، هیچ کششِ عشقی یا فرجامی به سبک متعارف در کار نخواهد بود، و شاید دیگر حتّا یک دکمه هم به شیوهی مورد پسند خیاطهای «باند استریت» دوخته نشود. زندگی رشتهای چراغ رنگی نیست که به شکلی متقارن آراسته شده باشد؛ زندگی هالهای درخشان است، غلافی نیمهشفاف که ما را از سرچشمهی آگاهی تا انتها در بر گرفته است. آیا وظیفهی نویسنده این نیست که این متغیّر، این روحِ ناشناخته و بیحد و مرز را بیان کند، هرقدر هم که این بیان پیچیده و ناهنجار باشد، با کمترین آمیختگیِ ممکن با امورِ ظاهری و بیگانه؟» (از کتاب ویرجینیا وولف نوشته جان لیمن)
و کلام آخر: برمیگردم به آغاز مقاله : «نوشتن، خوب است. نوشتن، آرامبخش است. نوشتن، رهایت میکند. نوشتن...» اما میخواهم بگویم نویسندگی، همیشه خوب نیست؛ همیشه آرامبخش نیست؛ شاید بهتر باشد به جای اینکه نوشتم «رهایت میکند» بنویسم، رهایش کنی. چرا؟ راستش، چه بخواهیم و چه نخواهیم، همیشه عدهی خاصی مد نظر هستند و عدهای مورد بیمهری قرار میگیرند. همین چند روز پیش، گفت و گویی داشتم با خبرگزاری ایسنا خوزستان که در آن از خلاق بودن نویسنده گفته بودم و به طور کلی از دغدغهی نوشتن که ـ اتفاقا ـ عنوانش این بود: «نعمت نعمتی از دغدغهی نوشتن گفت». لینک این مطلب را فرستادم برای یک سایت ادبی. متوجه شدم که فلان نویسندهای که هرچه بنویسد مطلبش را باید بیاورند - به هر دلیلش را کاری ندارم و نمیخواهم کاری داشته باشم ـ لینک مطلبش را که مربوط میشد به این که فرزند 9سالهاش وبلاگنویس شده را آوردهاند، اما از مطلب گفت و گوی من، خبری نیست. متوجه شدم که ما را از این چنین موارد، هیچ گاه خلاصی نبوده، خلاصی نیست و خلاصی نخواهد بود، مگر این که خلاص بشویم و برویم پی کارمان. بهتر است مقالهام را این گونه به پایان برسانم: زندگی بدون استرس، وجود ندارد. از استرس نمیشود پرهیزکرد. استرس میتواند بد باشد، اما احتیاجی نیست که مضر باشد. با این همه، نویسندگی بر سر انسان نویسنده، همانی میآورد که باید بیاورد. چه میآورد؟ قدم در راه بگذار تا ببینی و بدانی چه میآورد. این گوی و این میدان!
منابع:
1- ویرجینیا وولف، مقالهی داستان معاصر؛ در کتاب ویرجینیا وولف، نوشتهی جان لیمن، ترجمهی احمد کساییپور، انتشارات هرمس، 1390
2- سایت بهداشت آمریکا (health.com)
- کتاب «شخصیت عصبی زمانهی ما» نوشتهی کارن هورنای
4- مقدمهای بر بهداشت روانی در سازمان، نوشتهی دکتر شهرام رحیمی

اصل مطلب را از این لینک در سایت " والس ادبی و فلسفی" بخوانید:
http://www.valselit.com/article.aspx?id=2100
نعمت نعمتی