مثل بچه ی آدم /نوشته ی نعمت نعمتی - نقل از هفته نامه ی یادگاری

سایه بان

 

مثل بچه ی آدم

 

داستان از این قرار است که قرار نیست من قضاوت کنم. قرار نیست ایراد بگیرم. کسی با من قراری نگذاشته . خودم با خودم - زیر سایه بان – این قرار را گذاشته ام.قبل از اینکه بروم به انجمن ادبی ، رفتم جلوی آینه ی قدی ایستادم و گفتم:" صدات در بیاد با من طرفی. حالیت شد؟ اونجا مثل بچه ی آدم می شینی و فقط گوش می کنی. مفهوم شد"؟ بعد ، نگاهی به خودم انداختم و گفتم:

-         بله.

-         بله ، یعنی چی؟

-         بله ، یعنی مفهوم شد.

-         مفهوم شد ، یعنی چی؟

-         یعنی خفه.

-         خفه ، یعنی چی؟

-         یعنی اونجا صدام در نیاد.

-         اگه صدات در اومد، چی؟

-         اگه صدام در اومد، خُلم.درست مثل خودت.

-         حالا خیالم راحت شد. اون جوری هم بهم نگاه نکن.

-          چشم. خوشم میاد که خودت هم می دونی خُلی.

-         چیزی گفتی؟

-         نه. داشتم با خودم حرف می زدم.

و حالا که اینجا نشسته ام ، همه را زیر چشمی نگاه می کنم و می شمارم. روی هم رفته ، هجده نفرند. همه چشم هاشان به در است تا مسئول جلسه ، پیدایش شود. نگاهی به ساعتم می اندازم. شش و سی و هفت دقیقه است. قرارمان ساعت پنج بوده و من طبق عادت همیشگی ، ساعت چهار و چهل و دو دقیقه اینجا بوده ام.

 - ببین ، بعضی ها دارن خمیازه می کشن.

- خب بکشن. به تو چه؟ قرار بود قضاوت نکنی ؛مراقب کسی هم نباشی ؛ قراره ایراد نگیری که چرا جلسه به جای ساعت پنج ، ساعت هفت شروع میشه.چرا متولی انجمن ادبی ، خودش دیر تر از همه میاد.  به این چیزها فکر کردن ، ممنوع!خب؟

- خب.

 

****

-         دیدی جلسه به جای ساعت پنج ، ساعت هفت و چهل دقیقه شروع شد ؟

-         باز که ایراد گرفتی.

-         یعنی به خودم هم نگم؟

-         نه.اگه می خوای از قرص "دیازپام" و "کلرودیازپوکساید" یا هر داروی آرام بخش دیگه  خلاص بشی ، مثل بچه ی آدم هیچی نگو.هیچ ایرادی نگیر.هیچ قضاوتی نکن.خودتو با محیط وفق بده.

-         نمی تونم بی نظم باشم.اینجوری نمی تونم توی این جلسات شرکت کنم.

-         پس بهتره خفه بشی و صدات هم در نیاد. به جای رفتن به این جور انجمن ها، بشین زیر سایه بان ، واسه خودت کتاب داستان بخون ؛ داستان بنویس ؛اصلا بشین سایه بانت رو بنویس.

-         چشم. ولی می خوام بدونم چرا متولی انجمن ادبی دیر تر از همه میاد؟ چرا جلسه به جای ساعت پنج ، ساعت هفت و چهل دقیقه شروع میشه ؟ چرا......

-          بترکی که تو هیچ وقت آدم نمی شی!

 

                                                                                                 نعمت نعمتی

نقل از هفته نامه ی یادگاری  بیست و چهارم خرداد ماه 1391

بفرما یک پیاله چای لب سوزِ گرد و غباری!- نوشته ی نعمت نعمتی / نقل از هفته نامه ی یادگاری

سایه بان

بفرما یک پیاله چای لب سوزِ گرد و غباری!

 

نشسته ام زیر سایه بان و در حال نگاه کردن به آسمان قشنگ و گرد و غباری آبادان هستم! کتری و قوری هم، روی منقل است و زغالها را گیرانده ام تا از دوستان یادگاری که لطف می کنند و تشریف می آورند زیر سایه بان ، پذیرایی کنم.نمی دانی هر بار که گرد و غبارها تشریف می آورند ، چه معجونی می شود این چای لب سوز!

آقا ، تا دلت بخواهد این چای، مملو از عطر گرد و غبار است!خانم ، تا دلت بخواهد این چای ،دارای ویتامین هایی است که در آینده کشف خواهد شد و به میمنت و مبارکی اعلام خواهند کرد که از هر بار استنشاق هوا ،چه مقدار ویتامین جذب بدن ما شده است.فرقی نمی کند که ماسک زده باشی یا نه. چون در هفته نامه ی یادگاری شماره ی 183 جناب حسین میرزایی  در مطلبی با عنوان " شهری در گرد و غبار ، شهروندانی بی دفاع " نوشت :" ماسک های یکبار مصرف معمولی موثر نیست و فقط تاثیر روانی دارد". و در جایی دیگر نوشت که :

" آنچه اینک باعث نگرانی است عوارض دیر رس این پدیده است ؛ عوارضی که از آن بی خبر هستیم .چون نمی دانیم خاکی که از آن سوی مرز می آید چه آلودگی هایی به همراه دارد".

من که خدمتت عرض کردم میرزایی عزیز! در آینده ای نه چندان دور ، مقدار ویتامین های موجود در گرد و غبارها اعلام می شود. این که نگرانی ندارد عزیز! کمی صبر! کمی تحمل و البته کمی هم تامل برای این کار لازم است. جان شما در چنین مواقعی ، اهواز هم دست کمی از آبادان  ندارد.فقط شاید تفاوتش در این باشد که این گرد و غبارهای ارزشمند ، سر راه  دریکی از قهوه خانه های آبادان توقفی داشته باشند برای صرف چای و احیانا با قلیان، دود و دمی راه بیندازند و بعد به اهواز بیایند.آخر این زبان بسته ها هم دل دارند دوست سایه بانم. آنها هم برای خود عزیز هستند!چرا؟ چون زحمت می کشند تا خودشان را به ولایات آبادان ، خرمشهر ، اهواز و... برسانند.یعنی نباید سر راه استراحتی داشته باشند؟ مگر شما وقتی به مسافرت می روی ، سر راه در جایی ، قهوه خانه ای ، استراحت نمی کنی؟

چه گفتی دوست عزیز؟ممکن است  زیر سایه بان استراحت کنند؟ به قول مش قاسم در سریال دایی جان ناپلئون، دروغ چرا؟ تا قبر آ... آ... آ . من نمی دانم زیر سایه بان استراحت می کنند یا نه.چون فقط می بینم که می آیند و تمام سر وسینه ی این حقیر را می ریزند به هم.شاید هم استراحتی بکنند.ولی خدا وکیلی ، چای نمی خورند.چون اندازه ی مقدار چای در قوری را دارم.همین حالا درِ قوری را بر می دارم تا متوجه شوی به جان خودت ، به جان مش قاسم ، حتی نیم پیاله ای هم از این قوری ،کم نشده است. ببین! حالا متوجه شدی؟ پس بفرما یک پیاله چای لب سوزِ گرد و غباری!

                                                                                            نعمت نعمتی

نقل از هفته نامه ی یادگاری سه شنبه 16 خرداد 1391

نکته ای از مارک تواین

هرگز با احمق ها بحث نکنید.


آنها اول شما را تا سطح خودشان پایین می کشند،


بعد با تجربه ی یک عمر زندگی در آن سطح، شما را شکست می دهند.

                                                                                         "مارک تواین"

نقش آفرینان- نوشته ی نعمت نعمتی / نقل از هفته نامه ی یادگاری


سایه بان

نقش آفرینان

 

در سایه بان های پیش، اشاره ای داشتنم به تاریخچه ی تئاتر آبادان و ازنقش آفرینان و  بنیانگذاران تاتر آبادان مختصر یادی شد و اینکه خاک صحنه خورده های قدیمی را پاس بداریم و یادمان باشد که اگر امروز چیزی به نام تئاتر وجود دارد به خاطر تلاش آنها بوده که با عشق و بی هیچ چشمداشتی به این مهم مبادرت ورزیده اند.

بی شک ، پرداختن به چنین امری مستلزم وقت بیشتر و کاوش دقیق تر می باشد تا آن گونه که باید حق مطلب ادا شود.در این سایه بان،  می خواهم ازدهه ی چهل یک جهش بزرگ داشته باشم به امروز که همچنان علاقه مندان به تئاتر دارند کار می کنند ، اما می توان تفاوت در نگاه و اندیشه را دید که لازم است هم به نکات مثبت این نوع تفاوت پرداخت ، هم به نکات منفی آن.

آن زمان ، آن چنان که باید مرکز آموزش گسترده ای وجود نداشت که بخواهند آخرین یافته های تئاتر را به هنرجویان آموزش دهند ، اما اکثر بزرگان عرصه ی نمایش، هر از گاهی با استفاده از مراکز آموزشی پایتخت به دانش خویش می افزودند و برخی اوقات نیز  از راه کوشش و خطا و یا مطالعه به بازی یا کارگردانی می پرداختند .کما اینکه امروز هم متاسفانه نه تنها در آبادان که در بیشتر شهرها ، هستند کسانی که بی هیچ دستمایه و یا رهتوشه ای کارگردانی می کنند یا بی هیچ آموزشی به بازیگری مشغول هستند.ولی وجود برخی آموزشگاه ها به نظر نگارنده ، می تواند هم نقطه ی امیدی باشد ، هم اگر خدای ناکرده بی مطالعه به آموزش بپردازند زیان  های غیر قابل جبرانی به بار بیاورد.

چندی پیش به همت دوستان عزیزم در یادگاری - کورش کرمپور و احمد بن رشیدی – و به دعوت سرپرست آموزشگاه تئاتر نقش آفرین ، تدریس یک ترم  " فن بیان "  هنرجویان آن آموزشگاه را به عهده داشتم .نکته ی جالب توجهی که در این آموزشگاه دیدم آن بود که تاکنون با استفاده از دو تن از پیشکسوتان و چهره های تئاتر ایران – علیرضا خمسه و سیاوش تهمورث – مبادرت به برگزاری کارگاههای بازیگری  کرده که این حرکت می تواند حاوی این پیام باشد که متولیان آموزشگاه به دنبال تقویت هنرجویان هستند و اینکه قرار است با برنامه ریزی به مقوله ی آموزش بپردازند که البته برای اینکه پیشداوری نکنم ، می گویم خروجی چنین تلاشهایی را بایستی در آینده دید و هنوز نمی توان قضاوت کرد . اما داشتن این نگاه ، بی شک نشات گرفته از تفکر و ژرف نگری سرپرست آموزشگاه می باشد که  می خواهد چشم انداز روشن و درستی را برای هنرجویان تئاتر فراهم نماید.

می بینی دوست عزیز سایه بان! تازه قلمم گرم شده بود که می بینم ستون سایه بان دارد به انتها می رسد.بفرما یک چای لب سوز تا ادامه ی مقوله ی تئاتر آبادان را در سایه بان های دیگر دنبال کنیم.خب؟


نقل از هفته نامه ی یادگاری نهم خرداد ماه 1391

 

                                                                                                                                           


شما می دانید خانه ی تئاتر آبادان کجاست؟ / نقل از هفته نامه ی یادگاری

سایه بان

 

شما می دانید خانه ی تئاتر آبادان ، کجاست؟

 

نمی دانم چرا تا نام  "تئاتر" به گوشم می خورد به یاد "کفیشه" می افتم.به یاد آنجا که روزگاری ساختمانی داشت که بر سر در آن نوشته شده بود "خانه ی تئاتر" . آن جا که همه ی دوستان تئاتری جمع می شدند." اتود" می گرفتند ، گروههای مختلف تئاتری تشکیل می دادند و دلشان خوش بود به اینکه نمایش اجرا کنند.نمایش هایی مثل " چوب به دست های ورزیل " نوشته دکتر ساعدی ، "مرگ در پاییز" نوشته ی اکبر رادی و "گلدونه خانم " و " حالت چطوره مش رحیم " نوشته ی اسماعیل خلج.

نکته ی جالب توجه این بود که هیچ کدام از بچه های آن زمان به این  فکر نبودند که  بازی تئاتررا  به عنوان ممر درآمد در نظر داشته باشند.از من بگیر که پدرم کارگر بود و خانه مان لین اروسیه تا  احمد که پدرش پارچه فروش بود و درآمد خوبی داشت. گاهی هم در قهوه خانه ی پشت سینما شیرین جمع می شدیم. یک استکان چای می خوردیم و حدود دو ساعت می نشستیم در مورد " ساموئل بکت " و نمایش " در انتظار گودو " صحبت می کردیم ، بعد هم دست از پا دراز تر می رفتیم خانه و غر و لند پدر و مادر را می شنیدیم  که از بین این همه کار رفته چسبیده به " تیاتر"!

خداییش راست می گفتند.حالا بعد از چهل سال دوندگی به دنبال نمایش و مطالعه در باره ی " استانیسلاوسکی" و" برتولت برشت "،  کجای این هنر " تئاتر " ایستاده ایم و کی به ما می گوید خرت به چند؟ مگر همین چند روز پیش به اصطلاح " روز جهانی تئاتر" برگزار نشد؟ انصافا چندنفر از پیشسکوتان به آن مراسم دعوت شده بودند؟ مطمئنم خیلی ها را به باد فراموشی سپردند و فقط چند نفری - به دلایلی - دعوت شده بودند و به میمنت و شادی و سرافرازی! لوح تقدیر گرفتند .بعد هم مراسم به خیر و خوشی به پایان رسید بی آنکه حتی یک نفر ککش بگزد که پیشکسوتان تئاتر خوزستان چرا در این مراسم شرکت نکرده اند.

راستی ، چرا تا نام کفیشه به گوشم می خورد به یاد " خانه ی تئاتر " می افتم؟ شما می دانید الان در آبادان ، خانه ی تئاتر کجاست؟

                                                                                     نعمت نعمتی

نقل از هفته نامه ی یادگاری سه شنبه دوم خرداد 91


چرا؟

وقتي من از تمام تو، شب دارم وخيال

                             گاهي چرا خيال تو هم دير مي کند؟

 

واگویه

واگويه

کنار سایه ی سپیدار که نشستیم ، نسیم می آمد و نمِ رودخانه را پخش می کرد توی صورتمان. نمی دانم چرا به فلسفه فکر کردم. شاید بخاطر اینکه فلسفه ی با تو بودن ، پرواز را برایم تداعی می کند. شاید هم دلم می خواست سایه بانی داشته باشم از جنس شعرهای مولانا تا زیر آن به آرامش برسم. آن وقت بود که دیدم مژه هایت چه زیبا سایه بان چشمهات شده اند.چشمهات، می خندید و موهات در باد پریشان می شد. بوی نسترن و نیلوفر که آمد ، نگاهمان به هم گره خورد. گفتم: "دستت را به من بده" .

صدای نی چوپان از آبادی به گوش می رسید که دشتستانی می زد و ناله اش ،  مثل نسیمی که در سحر بوزد ، در صحرا پیچید. لبهات به خنده ای باز شد و گفتي:

-  "چرا " ؟

گفتم: تا پلي بسازيم براي عبور مرغکان معصوم .

تبسمي کردي. نیم خیز شدی و  شاخه ای از درخت را حجاب چهره ات کردی و گفتي: " چرا " ؟ گفتم:"     براي رسيدن به ديار مهرباني. براي رفتن به سرزمين يکرنگي ". برگی از شاخه چیدی و دادی به دستم و گفتي:

- " تاکجا "؟

برگ را بو کردم و گذاشتم روی چشم هام و گفتم: "تايکي شدن، تا همسفر پرواز چلچله ها بودن، تا رهايي، تا معراج ". دست هات را از هم باز کردی و گفتي:

-"رهايي تا کجا "؟

انگشت اشاره ام را به سوی افق نشانه رفتم و گفتم:"تا آنسوي سخاوت، تا آنسوي عاطفه ها، نه، تا بستر عاطفه ها ". چقدر خوب می دانستی که زمان - برای اهمیتی که برایش قائلیم - ، ارزش دارد. چشمانت ، دور را نگاه کرد. خیلی دور را و گفتي:

-"بهار آنجاست. من مي دانم ".

 بهار را انگار در چشم هات کاشته بودند. گفتم:

-     "بهار وقتي معنا دارد که تو باشي. مي دانم که مي داني آنجا بهار است" .

قطره اشکي، چشمخانه ات را نيش زد و لغزيد برروي گونه ات و  دل من لرزيد. می دانی که چقدر به اشکهات حساس است دل کبوتری ام.گفتم: "چرا گريه مي کني "؟ گفتي:" گريه خوب است. گفتم:"

-     چرا "؟

 گفتي:" روح را مي نوازد" . گفتي : " من، هميشه گريه مي کنم ".

                                                                              نعمت نعمتی

ادامه ی واگویه  ، باشد برای وقتی دیگر....خب؟